آشنائی با هفت مرحله(وادی) عرفان
طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت و فنا; هفت وادی از عرفان بشمار می آیند که در واقع ریشه در آئین های کهن ایرانیان دارند، شیخ فرید الدین محمد عطار نیشابوری عارف بزرگ قرن پنجم وششم هجری به زیبائی این مراحل هفت گانه را در غزل معروف خود بشرح زیر بیان نموده است:
|
گـفـت مــا را هـفـت وادی در ره اسـت |
چون گـذشـتـــــی هـفت وادی، درگـــه است |
|
وا نـیـامـد در جـهـان زیــن راه کــــس |
نـیـسـت از فـرسـنـگ آن آگـــاه کــــس |
|
چون نـیـامــد بــاز کــس زیــن راه دور |
چـون دهـنـدت آگـــهـــی ای نــــاصــبــور |
|
چـون شدنـد آنـجـایـگـه گـم سـر بسر |
کــی خــبــر بــازت دهــد از بــی خــــبــر |
|
هـسـت وادی طــلــب آغــــاز کــــــار |
وادی عـشق اسـت از آن پـس، بی کنار |
|
پـس سـیـم وادیـسـت آن مـعــرفـت |
پـس چـهـارم وادی اسـتـغـنـی صــفــت |
|
هـسـت پـنـجـم وادی تـوحـیـد پــاک |
پـس شـشـم وادی حـیــرت صـعـب نـاک |
|
هـفـتـمـیـن، وادی فـقـرست و فـنـا |
بــعــد از ایــن روی روش نــــبـــود تـــــرا |
|
در کشش افـتـی، روش گـم گرددت |
گـــر بــود یــک قــطــره قــلــزم گــــرددت |
عطار نیشابوری که بدون شک در زمره یکی از بزرگترین عرفای ایران بشمار می آید در بیان مراحل هفتگانه عرفان تمام سعی و تلاش خودرا بکار بسته تا با شرح وقایعی درک این مراحل را برای دیگران بویژه عوام فراهم آ ورد:
۱- بیان وادی طلب
|
چون فرو آیی به وادی طلب |
پیشت آید هر زمانی صد تعب |
|
صد بلا در هر نفس اینجا بود |
طوطی گردون، مگس اینجا بود |
|
جد و جهد اینجات باید سالها |
زانک اینجا قلب گردد کارها |
|
ملک اینجا بایدت انداختن |
ملـک اینجا بایـدت در بـاختن |
|
در میان خونت باید آمدن |
وز هـمه بـیرونت بـایـد آمـدن |
|
چون نماند هیچ معلومت بـدست |
دل بباید پاککرد از هرچ هست |
|
چون دل تو پاک گردد از صفات |
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات |
|
چون شود آن نور بـر دل آشـکار |
در دل تـو یک طلب گردد هزار |
|
گـر شود در راه او آتش پـدید |
ور شود صد وادی ناخوش پـدید |
|
خـویش را از شـوق او دیـوانهوار |
بـر ســر آتـش زنـد پـروانــهوار |
|
سر طلب گردد ز مشتاقی خویش |
جرعهی میخواهداز ساقیخویش |
|
جرعهیزآن بادهچون نوشش شود |
هر دو عالم کل فرامـوشش شـود |
|
غرقهی دریا بماند خشک لب |
سر جانان میکند از جـان طلـب |
|
ز آرزوی آن که سر بشناسد او |
ز اژدهای جـانستان نـهراسد او |
|
کفر و لعنت گر بهم پیش آیدش |
در پـذیرد تـا دری بـگشایدش |
|
چوندرشبگشاد، چهکفر و چهدین |
زانک نبود زانسویدر آن و این |
۲- بیان وادی عشق
|
بعد از این وادی عشق آید پدید |
غرق آتش شد کسی کـآنجا رسید |
|
کس در این وادی بجز آتش مباد |
وانک آتش نیست عیششخوشمباد |
|
عاشق آن باشد که چون آتش بود |
گرمرو سـوزنده و سـرکش بـود |
|
عاقبتاندیش نبود یک زمان |
درکشدخوشخوشبر آتشصدجهان |
|
لحظهی نه کافری داند نه دین |
ذرهی نـه شـک شناسد نـه یقین |
|
نیک و بد در راه او یکسان بود |
خود چو عشق آمد نه این،نهآن بود |
|
هرچ دارد، پاک در بازه به نقد |
وز وصـال دوسـت مینازد به نقد |
|
دیـگران را وعدهی فردا بود |
لـیک او را نـقد هم اینجـا بـود |
|
تا نسوزد خویش را یکبارگی |
کـی تواند رست از غمخوارگـی |
|
تا بریشم در وجود خود نسوخت |
در مـفرح کی تواند دل فروخت |
|
میتپد پیوسته در سوز و گداز |
تا بجای خود رسد ناگاه باز |
|
ماهی از دریا چو بر صحرا فتد |
میتـپد تا بـوک در دریا فتد |
|
عشق اینجا آتشست و عقل دود |
عشق کامد در گریـزد عقل زود |
|
عقل در سودای عشق استاد نیست |
عشق کار عقل مادرزاد نیست |
|
گر ز غیبت دیدهای بخشنده راست |
اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست |
|
هست یکیک برگ از هستی عشق |
سر ببر افکنـده از مستی عشق |
|
گـر تـرا آن چشم غیبی باز شد |
بـا تو ذرات جهان هم راز شد |
|
ور بچشم عقل بگشایی نظر |
عشق را هرگز نبینی پا و سـر |
|
مرد کـار افتاده بـاید عشق را |
مـردم آزاده بـاید عشق را |
|
او نه کارافتـادهای نه عاشـقی |
مردهیی تو، عشق را کی لایقی |
|
زندهدل باید درین ره صد هزار |
تـا کند در هر نفس صد جان نثار |
۳- بیان وادی معرفت
|
بعد از آن بنمایـدت پیش نظر |
معرفت را وادیی بیپـا و سر |
|
هیچ کس نبود که او اینجایگاه |
مختـلف گــردد ز بسیاری راه |
|
هیچ ره در وی نه هم آن دیگرست |
سالک تن، سالک جان، دیگـرست |
|
باز جان و تن ز نقصان و کمال |
پـس دایـم در تـرقـی و زوال |
|
لاجرم بس ره که پیش آمد پدید |
هر یکی بر حد خویش آمد پدید |
|
کی تواند شد درین راه خلیل |
عنـکبوت مـبتلا هـم سیر پیل |
|
سیر هر کس تا کمال وی بود |
قرب هر کس حسب حال وی بود |
|
گر بپرد پشه چندانی که هست |
کـی کمال صرصرش آید بدست |
|
لاجرم چون مختلف افتاد سیر |
هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر |
|
معرفت زینجا تفاوت یافتست |
این یکی محراب و آن بت یافتست |
|
چون بتابد آفتاب معـرفت |
از سپهر این رهی عالی صفت |
|
هر یکی بینا شود بر قدر خویش |
باز یابد در حقیقت صدر خویش |
|
سر ذراتش همه روشن شود |
گلخن دنیا برو گلشن شود |
|
مغز بیند از درون نه پوست او |
خود نبیند ذرهی جـز دوست او |
|
هرچ بیند روی او بیند مـدام |
ذره ذره کـوی او بیند مـدام |
|
صدهزار اسرار از زیـر نقاب |
روزمی بنمایدت چون آفتاب |
|
صدهزاران مرد گـم گـردد مدام |
تا یکی اسرار بین گـردد تـمام |
|
کاملی باید درو جـانی شگـرف |
تا کند غواصی این بحـر ژرف |
|
گـر ز اسرارت شود ذوقـی پـدید |
هر زمانت نو شود شوقی پـدید |
|
تشنگی بر کمال اینجا بـود |
صدهزاران خود حلال اینجا بود |
|
گر بیاری دست تا عرش مجید |
دم مزن یک ساعت از هل من مزید |
|
خویش را در بحر عرفان غرق کن |
ور نه باری خاک ره بر فـرق کن |
|
گرنهیی ای خفته اهل تهنیت |
پس چرا خود را نداری تعزیت |
|
گر نداری شادیی از وصل یار |
خیز باری ماتم هجران بدار |
|
گر نمیبینی جمال یار تـو |
خیز منشین، میطلب اسرار تو |
|
گر نمیدانی طلب کن شرم دار |
چون خری تا چند باشی بیفسار |
۴- بیان وادی استغنا
|
بعد از این وادی استغنا بـود |
نه درو دعـوی و نه معنی بود |
|
مـیجهد از بینیازی صرصری |
میزند بر هـم به یک دم کشوری |
|
هفت دریا یک شمر اینجا بـود |
هفت اخگـر یکشرر اینجا بود |
|
هشت جنت نیز اینجا مـردهایست |
هفت دوزخ همچو یخ افسردهایست |
|
هست موری را هم اینجا ای عجب |
هر نفس صد پیل اجـری بیسبب |
|
تـا کلاغی را شود پـر، حوصله |
کس نمانده زنده در صد قـافله |
|
صدهزاران سبزپوش از غم بسوخت |
تا که آدم را چراغی برفروخت |
|
صدهزاران جسم خالی شد ز روح |
تا درین حضرت درو گر گشت نوح |
|
صدهزاران پشه در لشکر فـتاد |
تا براهیم از میـان بـا سر فتاد |
|
صدهزاران طفل سر ببریده گشت |
تا کلیمالله صاحب دیده گشت |
|
صدهزاران خلق در زنار شد |
تا که عیسی محرم اسرار شد |
|
صدهزاران جان و دل تاراج یافت |
تا محمد یک شبی معراج یـافت |
|
قدر نه نو دارد اینجا نه کـهـن |
خواه اینجا هیچ کن خواهی مکن |
|
گر جهانی دلکبابـی دیدهی |
همچنان دانـم که خـوابی دیدهی |
|
گر درین دریا هزاران جان فتاد |
شب نمی در بحر بیپایان فتاد |
|
گر فروشد صدهزاران سر بخواب |
ذرهی با سایهی شد ز آفتاب |
|
گر شود افلاک و انجم لخت لخت |
در جهان کم گیر برگـی از درخت |
|
گر ز ماهی در عدم شد تا به مـاه |
پای مـور لنگ شد در قعر چاه |
|
گر دو عالم شد همه یک بار نیست |
در زمین ریگی همان انگار نیست |
|
گر نماند از دیو وز مردم اثر |
از سر یک قطره باران درگذر |
|
گر بریخت این جملهی تنها به خاک |
موی حیوانی اگر نبود چه باک |
|
گر شد اینجا جزء و کل کلی تباه |
کم شد از روی زمین یک برگ کاه |
|
گر به یک ره گشت این نه طشت گم |
قطرهی در هشت دریا گشت گم |
۵- بیان وادی توحید
|
بعد از این وادی توحید آیدت |
منزل تفرید و تجرید آیدت |
|
رویها چون زین بیابان در کنند |
جمله سر از یک گریبان برکنند |
|
گر بسی بینی عدد، گر اندکی |
آن یکی باشد درین ره در یکی |
|
چون بسی باشد یک اندر یک مدام |
آن یک اندر یک یکی باشد تمام |
|
نیست آن یک کان احد آید ترا |
زان یکی کان در عدد آید ترا |
|
چون برونست از احد وین از عدد |
از ازل قطع نظر کن وز ابد |
|
چون ازل گم شد، ابد هم جاودان |
هر دو را کی هیچ ماند در میان |
|
چون همه هیچی بود هیچ این همه |
کی بود دو اصل جز پنج این همه |
۶- بیان وادی حیرت
|
بعد از این وادی حیرت آیدت |
کار دایم درد و حسرت آیدت |
|
هر نفس اینجا چو تیغی باشدت |
هر دمی اینجا دریغی باشدت |
|
آه باشد، درد باشد، سوز هم |
روز و شب باشد، نه شب نه روز هم |
|
از ین هر موی این کس نه بتیغ |
میچکد خون مینگارد ای دریغ |
|
آتشی باشد فسرده مرد این |
یا یخی بس سوخته از درد این |
|
مرد حیران چون رسد این جایگاه |
در تحیر مانده و گم کرده راه |
|
هرچ زد توحید بر جانش رقم |
جمله گم گردد ازو گم نیز هم |
|
گر بدو گویند مستی یا نهیی |
نیستی گویی که هستی یا نهیی |
|
در میانی یا برونی از میان |
برکناری یا نهانی یا عیان |
|
فانیی یا باقیی یا هر دوی |
یا نهی هر دو توی یا نه توی |
|
گوید اصلا می ندانم چیز من |
وان ندانم هم ندانم نیز من |
|
عاشقم اما ندانم بر کیم |
نه مسلمانم نه کافر، پس چیم؟ |
|
لیکن از عشقم ندارم آگهی |
هم دلی پر عشق دارم، هم تهی |
۷- بیان وادی فنا
|
بعد از این وادی فقرست و فنا |
کی بود اینجا سخن گفتن روا |
|
عین وادی فراموشی بود |
لنگی و کری و بیهوشی بود |
|
صدهزاران سایهی جاوید تو |
گم شده بینی ز یک خورشید تو |
|
بحر کلی چون به جنبش کرد رای |
نقشها بر بحر کی ماند به جای |
|
هر دو عالم نقش آن دریاست بس |
هرکهگوید نیست این سوداست بس |
|
هر که در دریای کل کم بوده شد |
دایـماً گـم بودهی آسـوده شـد |
|
دل درین دریای پر آسودگی |
می نیابد هیچ جز گمبودگـی |
|
گر ازین گمبـودگی بازش دهند |
صنع بین گردد، بسی رازش دهند |
|
سالکان پخته و مردان مرد |
چون فرو رفتند در میدان درد |
|
گم شدن اول قدم، زین پس چه بود |
لاجرم دیگر قدم را کس نبود |
|
چون همه در گام اول گم شدند |
تو جمادی گیر اگر مردم شدند |
|
عود و هیزم چون به آتش در شوند |
هر دو بر یک جای خاکستر شوند |
|
این به صورت هر دو یکسان باشدت |
در صفت فرق فراوان باشدت |
|
گر پلیدی گم شود در بحرکل |
در صفات خود فرو ماند بذل |
|
لیک اگر پاکی درین دریا بود |
او چو نبود در میان زیبا بود |
|
نبود او و او بود چون باشد این |
از خیال عقل بیرون باشد این |